تبليغاتX
من دختر سرزمین نورم...! تنها به شهر شما پا گذاشتم و پلیدی های این شهر آهنیتان نور مرا دزدید.
دنیای نا مهربون
از زندگی از این همه تکرار خسته ام...!
 

گفتند ستاره ها را نمی توان چید!

آنان که باور کردند... دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...!

ولی ما به سوی زیبا ترین و درخشنده ترین آنها دستی بلند کردیم......

اگرچه دستانمان تهی ماند....

ولی چشمانمان پر از ستاره شد....!

اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان

برایم چراغ بیاور و یک دریچه

تا از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم!

دریغ از لحظه های خوش که با یادت به سر کردم

                                         دریغ از آن همه احساس زیبا کز پی ات از سر به در کردم

تو را من با تمام آرزویم از خدا درخداست می کردم

                                         ولی حاشا به آن غیرت...!نباید این چنین من لابه می کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:45  به قلم هستی  | 

 

خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت

تو شهر قصه هیچ کسی من رو برای من نخواست

هیشکی لباس فکرشو رنگ صدای من نساخت

دغدغه ی آدمکا دغدغه های من نبود

جز تو کسی منتظر صدای پای من نبود

لحظه های بی تو بودن می گذره.......!!              

اما به سختی  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:56  به قلم هستی  | 


اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

 اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

 ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

 اي دوست مبين به چشم دشمن ما را  

 

نمی گویم فراموشم مکن هرگز

ولی گاهی به یاد آور

رفیقی را که می دانی

نخواهی رفت از یادش .....!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:19  به قلم هستی  | 

 

سلام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابر جاست!

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده ی روشنایی

سلام

سلام من خدمتتون که دورید از هستی من

می خوام بگم به یادمید تو لحظه ی مستی من؟؟

 

می دونید که سلام سلامتی میاره و البته جواب سلام هم واجبه...!

یک دنیا سلام تقدیم شما

و اماااااا.........!

   میلاد کیست؟کیست که مثل محمد است؟

   یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

                                    تبریک باد میاد آن که بین عالم و ادم زبانزد است

                                     اینجا بهشت . شهر خدا شهر مشهد است...!

تولد هشتمین اختر تابناک ولایت و امامت مباااااااااااااااررررررک...!

 

                   آقاجون می خوام بیام به مشهدت                طواف کفترای گنبدت

                   براشون یه خورده گندم بیارم                        خبر از دردای مردم بیارم

                   بهشون بگم برام دعا کنند                            اون قدر تا که تو رو رضا کنند...!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:54  به قلم هستی  | 

تو به دیگری رسیدی و غمت زیاد خوردم

و کمی پس از عبورت به خدا پناه بردم

به خدای آرزوها . به خدای پر محبت

به همان خدا که هر شب...

من و اشک و خون و حسرت

تو و عشق تازه و نو

من و ناله ها و نفرت

تو و حرف عاشقانه با کسی که بهترین بود

من و فکر خاطراتت با دلی که کمترین بود

دید و از روی صبوری سخنی میان نیاورد

بهر ذره آبرومان ...پایمان وسط نیاورد

به همان خدا که می دید و چه بینا و قدر بود

به همان خدا که فهمید و چه دانا و علم بود

به همان خدای صابر که کمی نظارمان کرد

به همان کس که خدا بود و به حق چه کارها کرد

به خدا پناه بردم

و تو را ز یاد بردم

به تمام بی کسی ها

و به نفرتم سپردم

من از امروز همان طلای پاکم

بی نیاز از قدم شوم تو و منت خاکم

یادم رفت بگم این شعر اثر خود ناچیزمه...!


من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:32  به قلم هستی  | 

 

        فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

        ما را ز درون خویش غافل کردند

                                       انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

                                       سهراب بیا که آب را گل کردند...!

تو تنها آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد...!

::::::::::::::::::::::

دل من دیر زمانی ست که می پندارد

دوستی نیز گلی ست

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است

آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

دانسته بیازارد...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:55  به قلم هستی  | 

 

در منی و این همه از من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو.

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

 تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ...دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی ست؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی ست

دیدمت شبی به خواب و سر خوشم

وه...مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق تو

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند...بلکه رهبرم بشو

در سراچه ی غم نهان تو

                                          (فروغ فرخ زاد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:42  به قلم هستی  | 

 

نردبام این جهان ما و منی ست

نردبام این جهان بشکستنی ست

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:13  به قلم هستی  | 

سلامی گرم خدمت تمامی دوستان خوبم

اینجا واستون یکی از شعرای خودم رو گذاشتم

راستی می دونستید تخلص من (باران) هستش

خواستم بگم از این به بعد اگه خواستم شعری از خودم توی وبلاگم بذارم اون رو با نام (باران) میذارم...

پس شما هم هرجا اسم باران رو دیدید بدونید که شعر خودمه(البته دیگه باید ببخشید اگه شعرام کمترینه...ولی وسع من همینه...!)

 

*ایستاده به انتظار...!

گفتم همه ی شهر به احترام تو برخیزند

سرتاسر کوچه را گهر آویزند

گفتم همه جا عطر پراکنده شود

دور و بر تو ز نور آکنده شود

گفتم که تمام راه گلگون بشود

از برکت تو سیاهی مدفون بشود

گفتم که به انتظار تو ننشینند

زانوی غم به بغل ننگیرند

گفتم که به انتظار باید استاد

هرکس نکند به خاک باید افتاد

گفتم که امید منتظر بسیار است

اوج خوشی اش به لحظه ی دیدار است

گفتم که برای فرجش نذز نکویی بکنیم

تا لحظه ی پیدا شدنش سجده,رکوعی بکنیم

گفتم که به انتظار پس استاده

دست بالا و سر و دل به زمین افتاده...

 

تقدیم به ساحت وجود مقدس امام عصر(عج)

به امید گوشه ی چشمی...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:19  به قلم هستی  | 

 

زندگی برایم کتابی ست

کتابی از افسانه ها

مکتوبی از خیالهای پوچ و تاریک

زندگی برایم کتابی ست

کتابی که نخستین صفحاتش را سرنوشت درید و نابود کرد

و آخرینش را بر باد رفته ی آرزوها سوزانید

زندگی برایم کتابی ست

کتابی که آغازش دریده و پایانش سوخته است...!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:9  به قلم هستی  | 

 
JavaScript Codes